علت جنگ


شخصی از ملا پرسید: می دانی جنگ چگونه اتفاق می افتد؟ ملا بلافاصله کشیده ای محکم در گوش آن مرد می زند و می گوید: اینطوری!


راه گم کرده


ملا خود را از دست طلبکاران به مردن می زند، او را شستشو داده کفن می کنند و در تابوت نهاده به طرف گورستان می برند تا دفن کنند اما تشییع کنندگان راه قبرستان را گم می کنند و هر چه می گردند موفق نمی شوند به یافتن راه، ملا که طاقت خنگی آن ها را نداشت از میان تابوت بلند شد و گفت راه قبرستان از آن طرف است!


کندن بال مگس


ملا در اتاقش نشسته بود که مگسی مزاحم استراحتش می شود، مگس را می گیرد و یک بالش را می کند. مگس کمی می پرد دوباره مگس را می گیرد و بال دیگرش را هم می کند. او می گوید: بپر  ولی مگس نمی پرد. به خود می گوید: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بکنید گوش او کر می شود!


عقل سالم 


 زن ملا به عقل خود خیلی می نازید و همیشه پیش شوهرش از خود تعریف می کرد. روزی گفت: مردم راست گفته اند که دارای عقل سالم و درستی هستم. ملا جواب داد: درست گفته اند چون تو هرگز عقلت را به کار نمی بری به همین دلیل سالم مانده است!

 

خر طلبکار

 

دوستان ملا که خرش را به اندازه خودش می شناختند متوجه شدند که روز به روز

ضعیف تر می شود یک روز به ملا گفتند : ملا مگر به خرت غذا نمی دهی که این

 قدر لاغر و ضعیف شد ؟

 ملا گفت : چرا ، شبی دو من جو از من جیره می گیرد

دوستانش گفتند : پس چرا این قدر لاغر شده ؟

ملانصرالدین گفت : هی بسوزه پدر نداری بیچاره خرم جیره یک ماهش را از من

طلب کاراست                  .

 

بی پولی ملا

 

روزی ملا نصرالدین خیلی بی پول شده بود . افسار خرش را گرفت و رفت تا آن

را بفروشد زن ملا با ناراحتی گفت : چه کار می کنی ملا ، اگر خرت بفروشی

با چی می خواهی زن و بچه ات را سیر کنی ؟

ملانصرالدین گفت : اصلاً نگران نباش من فکر همه جا را کرده ام قیمتی برای آن

تعیین می کنم که هیچ کس نتواند آن را بخرد              .

 

اذان گفتن ملا

 

روزی ملا نصرالدین در حالی که می دوید اذان می گفت : مردم گفتند :چرا یک

جا نمی ایستی تا اذان بگویی ؟ گفت : می خواهم بدانم وقتی اذان می گویم صدایم

تا کجا می رود .