زندگی در گردن افتادست بیدل چاره چیست

شاد باید زیستن ناشاد باید زیستن

 

پشت اتاق عمل ایستاده ای. نفست در سینه حبس است. صدای قلبت را می شنوی. نگران مریضت هستی.

کنار تو جماعتی دیگر هم ایستاده اند. نوزادی را می آورند. دورش هلهله ای برپا می شود. بستگانش فریاد شادی سر می دهند و پدر نوزاد را تبریکی می دهند. آن گروه می روند و دیگران هنوز مضطرب و  مشوش در انتظاری جانفرسا پشت اتاق منتظرند.

تختی دیگر را می آورند اما سراپای مریض و حتی صورتش را با پارچه ای سفید پوشانده اند.  گویا در هنگام عملیات  ترک حیات گفته است. بی تابی بستگانش را هم حتماً می توانید حدس بزنید.

در همین اتاق  یکی تازه به دنیا می آید و یکی از دنیا می رود. یکی با آمدنش اشک شوق بر دیده ها جاری می کند و دیگری با رفتنش اشک غم.

دنیای عجیبیست. آنکه آمده است نیز روزی رفتنی است. امروز تعدادی را خندانده و فردا می گریاند. عجب سرنوشت تغییر ناپذیریست!

دنیا سراسر تکرار همین آمدن ها و رفتن هاست. بیچاره انسانها که هنوز هم با آمدن تازه واردان خوشحال و با رفتنشان می گریند.

 گاهی که می اندیشم می بینم دنیا جای مزخرفی است. اما با تمام این حرفها نمی توان از آن چشم پوشید. بازیچه ی سخت دلفریبیست.